
چنار حمید داستانهای زیادی دربارة آن درخت شنیده بود . درخت تنومند و قدیمی چنار، درست در مرکز شهر کوچک ، قد برافراشته بود . حمید هم ، مثل بیشتر اهالی شهر ، وقتی غریبه ای را می دید که با تحسین به آن درخت چشم دوخته است ، شادی و غرور ملایمی زیر پوستش می دوید . امّا چیزی که بیش از هر چیز برای حمید زیبا و افسانه ای بود ، عمو پینه دوز بود . عمو پینه دوز ، در تنة سالمند چنار ، کفشهای کهنة مردم شهر را تعمیر می کرد . از سپیده صبح تا غروب آفتاب ، حمید هم مثل تمام دانش آموزان شهر هر روز از کنار آن درخت عبور می کرد و هر بار نگاهی به درخت و عمو پینه دوز می انداخت . این چهار سالی...
ادامه مطلب