حدود نود سال پیش ، در دهکده گویای بنگال ، سگی ولگرد ، پسر بچۀ در حال فراری را تعقیب می کرد . چون به خانه اش نزدیک شد. به او گفت: نترس به او نگاه کن . او مادر پسر بود که از وی می خواست بایستد . وقتی که پسر ایستاد و به سگ خیره شد، حیوان دوری زد و فرار کرد. از این ببعد من هرگز از خطر فرار نمیکنم . من می ایستم و مبارزه می کنم . این پسر جاتین نام داشت و سرنوشت خواسته بود که او یکی از مبارزان ضد استعمار انگلیسشود. جاتین در سال 1879 به دنیا آمد . پدرش زمانی که او پنج سال داشت مـُرد و مادرش که زنی با شهامت و دانا بود او را بزرگ کرد. مادر به جاتین گفت: هرگز اجازه نده که ترس برتو چیره شود پسرم. در هر حادثه اگر با شهامت جلو بروی حتما" پیروز می شوی . جاتین گفت: برخورد من با سگ همین را به من آموخت. جاتین شنا کردن را خیلی دوست داشت . و هیچکس نمی توانست از او جلو بزند . یکی از دوستاش فریاد زد جاتین مواظب باش. اما این آگاهی خیلی دیر بود جاتین در میان علفها گیر افتاد . همراهانش که خیلی ترسیده بودند برای کمک آوردن از آب خارج شدند و لحظاتی بعد مادر جاتین و عده ای از روستاییان به کنار رودخانه آمدند، فریاد زنان به جاتین می گفتند : نترس مابرای کمک به تو آمده ایم . نه خواهش می کنم جلونیایید. من باید با قدرت خودم از میان علفها بیرون بیایم. مثل اینکه این بچه عقلش را از دست داده است ما نباید به حرف او گوش کنیم . من برای نجاتش می روم .مادر گفت : خواهش می کنم که تنهایش بگذارید . شما به جان فرزندتان علاقه ای ندارید . چرا علاقه دارم اما او خودش می جنگد و پیروز می شود. و براستی او پیرزو شد . مادر من موفق شدم.
برچسب:
نویسنده: طاها باقریان